۱- تابستان شش - هفت سال پیش بود . در ساختمان بسیج خواهران شهرک شهید دقایقی داشتم درباره « ارزشهای خبری » صحبت می کردم که بنا بر اقتضای بحث ، به موردی استناد کردم . اینکه دقیقا درباره چه چیزی مثال آوردم یادم نیست اما این جمله خودم را خوب به یاد دارم که گفتم : « طرف ، چیزی در سن و سالهای ما ( اشاره به خودم و بچه های کلاس ) بود .» که ناگهان بمبی در کلاس منفجر شد  ؛ این بمب ، نه بمب خنده بود و نه بمب گریه و نه بمبهایی که معمولا تروریستها در انفجارات به کار می برند. این بمب ، انفجار جیغ ممتد و وحشتناک دختر خانمهایی بود که در کلاس حضور داشتند.
آن لحظه ، من ناگهان مانند کسی که دهها سال در خواب بوده است ، بیدار شدم . سرم سنگین شد و بعد که جیغ ترس و تعجب دخترها به خنده هایی ریز و  درشت تبدیل شد ، کمی به حال عادی برگشتم .
آن روز برای اولین بار - آری برای اولین بار - فهمیدم که من دیگر تقی ۱۶ ساله تا ۲۵ ساله نیستم . من بزرگ شده بودم !
۲- چند سال بعد - یعنی دو سه سال پیش - یک بار دیگر در تحریریه کیهان با صادق مهدی غفرانی نشسته بودیم و درباره کسی صحبت می کردیم . صادق از من پرسید : چند سالشه ؟ و من گفتم : در همین سن و سالهای خودمون . او هم با چهره ای بسیار شگفت زده پرسید : همسن و سالهای من و تو ؟! و این بار ، من به یاد آن جیغهای بلند در شهرک شهید دقایقی افتادم .

              
۳- من امروز صبح ، ۴۲ ساله شدم . از دیشب که بچه ها یک جشن کوچک تولد برای پدرشان گرفتند تا حالا ، لحظه لحظه هایم را به عبارت « ان الانسان لفی خسر » ی فکر می کنم که در سوره « عصر » آمده است .
تمام شب جمعه را به تماشای لطفهای بیکران خداوند به خودم در این دوره ۴۲ ساله گذراندم و بی بی انصافیهای گسترده و بی شماری که از جانب من به آن مهربانترین رفته است . درست یادم هست که در خلسه زیبای یک انگاره شیرین ، لبخند زده بودم که به خواب رفتم :

آن خدای مهربان ، هنوز هم هست . هنوز هم مهربان ترین است تا روزی که : رقص کنان برخیزم ...

شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: تولد و اردیبهشت